نخیلو، بهشت پرندگانی است که برای زیستن گرمای طاقت فرسای جنوب را بر تن خریدارند و با شروع گرما برای زاد و ولد به آسمان جنوب پر می گشایند.
عجز ذهن و سخن برای توصیف این جزیره وقتی هویدا می شود که نمی دانی بگویی اینجا زیباست؟ اینجا پر از پرنده های زیباست؟ اینجا زیبایی به رقص در می آید؟ اینجا زیبایی پرواز می کند؟ و ...
تمام توصیف هایی که از ذهنم می گذشت همه و همه کلیشه ای بیش نبود. اما اینجا، نخیلو، جایی است که فراتر از کلیشه ی زیبا بودن است! این، آن چیزی بود که در دلم بسان یک سمفونی به اوج نگاهم می رسید و به آرامشم فرود می آمد.
چیزهایی هم برای برهم زدن این آرامش دیده می شد. آب پز کردن تخم پرندگان و شکستن آنها یکی پس از دیگری توسط کسانی که غیر قانونی به این جزیره می آمدند و زندگی این پرندگان را به زیر پاهای خود لگد مال می کردند و از همه دردناک تر زوزه ی مهیب هیولایی آهنین، پارس جنوبی... قلبم به تپش افتاد که آیا این دوشیزه هم ربوده خواهد شد؟